تبليغاتX
:: چه می خوای ::

چه می خوای

بیا اینجا



چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم

       

+نوشته شده درپنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 2:4 توسط امیر |

Emo.jpg Emo chick.. image by dejabeybaa

سلام به همگی بعد از چندماه اومدم با یه آپ جدید باحال برای دیدن بقیه عکس برو ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+نوشته شده دریکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 16:3 توسط امیر |

راه و رسم عاشقی...

 

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد ...

، می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد،

هر آن چه گفتم را باور کرد

و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت،

هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من!

هرگز حرف خدا را باور نکردم،

وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم،

چشم هایم را بستم تا او را نبینم

و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم،

من از خدا گریختم بی خبر از آن که او با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم

نه آن گونه که خدا می خواست،...

به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد

و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون

شدم، من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم،

اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد، 

دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فریاد زدم:

"خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی،

با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم،

خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست"،

در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد

و مرا پذیرفت، نمی دانم چگونه اما

در کمترین مدت خدا نجاتم داد،

او مرا از زیر آوار زندگی بیرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید،

گفتم: "خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم"،

خدا گفت: "هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن

و بدان در همه حال در کنار تو هستم"،

گفتم: "خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم"،

سپس بی آنکه نظر او را

بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم،

اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم

و او نیز فوری برایم مهیا می نمود، از درون خوشحال نبودم،

نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه،

از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام

از خدا نظر بخواهم، زیرا

سلیقه اش را نمی پسندیدم،...

با خود گفتم: "اگر من پشت به خدا کار کنم

و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند

و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم"،

پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم،

در حین کار اگر چیزی لازم داشتم

از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست می کردم،

عده ای که خدا را می دیدند

با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود،

نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند،

اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند

تا آنها نیز بهره ای ببرند،

در پایان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند

از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند،

همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند

و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم،

آنها به سرعت از من گریختند...

همان طور که من از خدا گریختم،

هر چه فریاد زدم، صدایم را نشنیدند،

همان طور که من صدای خدا را نشنیدم،

من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم،

قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود،

گفتم:

"خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند، انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم."

خدا گفت: "تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی،

از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند"،

گفتم: "مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و

سزاوار این تنبیه هستم،

اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی

هر چه گویی همان کنم،

دیگر تو را فراموش نخواهم کرد"،

و خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد،

نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم

و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.

گفتم:  "خدای عزیزم، بگو چگونه محبت تو را جبران نمایم؟"،

و خدا پاسخ داد: "هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن

و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم"،

پرسیدم: "چرا اصرار داری تو را باور کنم

و عشقت را بپذیرم؟"،

گفت: "اگر مرا باور کنی، خودت را باور می کنی،

و اگر عشقم را بپذیری،

وجودت آکنده از عشق می شود،

آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آن هستی، می رسی و

دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیندازی،

چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی، زیرا تو و من یکی می شویم،

بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم

و بی نیاز از هر چیز، اگر عشقم را بپذیری تو نیز نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز خواهی شد.."

اگر گوشه ای از داستان زندگی من برای شما نیز صادق است،

تنها بدانید که او همیشه آنجاست، در کنار شما، مشتاق برای یاری رساندن به شما،

عشق او را بپذیرید، خواهید دید که با چه سرعتی زندگی شما ر متحول خواهد نمود.
من شما را باور دارم

+نوشته شده درپنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 17:57 توسط امیر |

خدمت دوستان و طرفداران عزیز باید عرض کنم که محسن یگانه بعد از اجراهای روزهای ۲ و۳ دی که در تهران (اریکه ی ایرانیان) خواهد داشت کنسرت بزرگ دیگری رو هم روز جمعه ۶ دی ماه در کرج و سالن فوق العاده زیبای شهید نژاد فلاح در ۲ سانس ۶ تا ۸ و ۹ تا ۱۱ شب برگذار خواهد کرد. با توجه به اجرای فوق العاده زیبا و رویایی که چندی پیش محسن یگانه در همین سالن (شهید نژاد فلاح) داشت و با استقبال بی نظیر مردم مواجه شد بی شک باز هم شاهد حضور انبوه طرفداران و مردم عزیز خواهیم بود پس برای رزرو بلیت هرچه سریع تر با شماره تلفن های: 

تهران (پیش شماره ۰۲۱) : ۸۸۴۲۱۸۱۲ ـ ۸۸۴۲۴۹۶۰ ـ ۸۸۴۲۸۸۱۸ و تلفن های کرج (پیش شماره ۰۲۶۱) : ۲۷۱۸۵۶۵ ـ ۴۴۸۳۱۲۸ ـ ۴۴۸۲۹۸۸ تماس بگیرید.

امیدواریم این بار هم با حضور پر شور و گرمتون شبی رویایی و فراموش نشدنی رو همراه با محسن یگانه سلطان یگانه ی موسیقی پاپ ایران تجربه کنید

+نوشته شده دردوشنبه دوم دی 1387ساعت 18:12 توسط امیر |

سلام به هوادارای سلطان موسیقی پاپ ایران:
 
به اطلاع دوستای گل از طرف آقای یگانه میرسونم که:
 کنسرت بزرگ محسن یگانه عزیز روز ۱۹ آذر در تهران و درتالار بزرگ
وزارت کشور در روز اول جشنواره بین المللی موسیقی فجر
  برگذار خواهد شد.
و
سلطان موسیقی پاپ ایران برای اولین بار ۳ اهنگ جدید از:
 آلبوم (تابوت) که آلبوم آیندش هست رو اجرا خواهد کرد.
 
 لازم به ذکر هست که سالن وزارت کشور
 یکی از بی نظیر ترین و مجهزترین سالن ها از نظر:
 صدا و ظرفیت و امکانات هست که جا داره به سلطان موسیقیه پاپ برای کسب این موفقیت بزرگ تبریک بگم.
 
برای تهیه ی بلیت فقط میتونید از طریق سایت:
 
 
رزرو اینترنتی انجام بدید.
+نوشته شده دردوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 14:43 توسط امیر |

سرمربي تيم ملي فوتبال ايران گفت: با علي كريمي قهر نبوده‌ام كه با او آشتي كنم.

 

دايي كه امروز براي تماشاي ديدار پرسپوليس وبرق شيراز در ورزشگاه آزادي تهران حاضر شده بود، در بين دو نيمه به رختکن تيم فوتبال پرسپوليس رفت و با علي کريمي ديدار و روبوسي كرد.

 

علي دايي در گفت‌وگویی درباره حضور در رختكن پرسپوليس و آشتي با علي كريمي اظهار كرد: من با علي كريمي قهر نبوده‌ام كه بخواهم آشتي كنم. او بازيكن خوبي است كه من او را به تيم ملي دعوت كرده‌ام.

سرمربي تيم ملي فوتبال از صحبت درباره بازي خودداري كرد.

در حالي كه در نيمه نخست بر خي تماشاگران پرسپوليس شعارهايي را در حمايت از علي كريمي و بر عليه علي دايي سر دادند، با توجه به اتفاقات بين دو نيمه تماشاگران پر سپوليس در نيمه دوم علي دايي را تشويق كردند.

سرمربي تيم ملي ايران در فاصله 10 دقيقه مانده به پايان بازي، در حالي كه از سوي چند نفر همر اهي مي‌شد، ورزشگاه را ترك كرد.

+نوشته شده درچهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 19:26 توسط امیر |

سلام به دوستان شرمنده که مدتی آپ نکرده بودم بازی پرسپولیس رو دیدید  با برق من که حسابی خوشحال شدم

علي كريمي در دقيقه 24 و كريم باقري در دقيقه 40 براي پرسوپليس گلزني كردند تا نيمه اول با نتيجه 2 بر صفر به سود سرخ پوشان به پايان برسد.

در نيمه دوم مسعود نظر زاده در دقيقه 73 يكي از گل هاي خورده برق را براي جبران كرد؛ اما يدا... جهانبازي داور مسابقه يك پنالتي به سود پرسپوليس گرفت و با ضربه عليرضا نيكبخت واحدي و در دقيقه 77 گل سوم پرسپوليس وارد دروازه برق شد تا تيم ميزبان سه امتياز اين مسابقه را به دست آورد

نکته جالب: ۴ بوشهری دراین بازی به میدان رفتند : مسعود و رضا نظرزاده و کریمیان و قائد پوری

                                                     

                                                    

+نوشته شده درچهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 19:26 توسط امیر |

نیکی جان، چطور شد برای نقش درسا انتخاب شدی؟

یعنی چی؟

یعنی چطور شد که آقای عطاران گفتند شما دختر خوبی هستی، باهوشی، حرف گوش کنی و می تونی در سریال بزنگاه نقش دختر من (درسا) رو بازی کنی؟

شکلش رو بگم؟

(منظور نیکی از شکلش رو بگم، تعریف مجرا با بیان موقعیت است، یک چیزی شبیه فیلمنامه.)

اول رفتیم پیش آقای ارک. آقای ارک یک پیرهن آبی تنشون بود. بعد آقای عطاران آمدن. آقای عطاران هم یک پیرهن تنشون بود با یک شلوار کرم. سفید نبودا، کرم بود. آقای عطاران از من تست گرفت و من درسا شدم.

آن روز به جز شما کس دیگری هم برای تست آمده بود؟

اون روز نه، فقط خودم بودم.

الان شما بلدی بنویسی و بخونی؟

نه هنوز، بلدم فقط امضا کنم.

این از همش مهم تره. آدم های موفق فقط امضا می کنند. اما شما که هنوز بلد نیستی بخونی و بنویسی، پس دیالوگ ها رو چه کسی باهات تمرین می کنه؟

آقای عطاران و خانم نظری.

از روز قبلش تمرین می کنی؟

روز قبلش که نه، همون موقع.

نیکی جانم، شما چند سالته؟

من پنج سالمه.

امسال میری پیش دبستانی؟

بله، من مهدکودک هم می رفتم اما از وقتی آمدم اینجا دیگه نرفتم.

شب ها که شبکار هستی، خسته نمی شی، خوابت نمی گیره؟

مثلاً وقتی یک سکانس خواب دارم، واقعی دیگه می خوابم. اون وقت دم در وقتی مامانم منو بغل می کنه بیدار می شم.

پس این مدت خیلی خسته شدی؟

نه، خسته نشدم. یه کمی خسته شدم.

وقتی کار تموم بشه چی؟ دلت تنگ می شه؟

چرا دیگه. مثلاً می رم خونه آقای عطاران که بلدم. می رم خونه «خانم نظری».

آقای عطاران وقتی کمکت می کنه تا دیالوگ هاتو یاد بگیری و جلوی دوربین بازی کنی، مهربونه یا گاهی هم بداخلاق میشه؟

نه، آقای عطاران بداخلاق نمی شه. گاهی که من بازیگوشی می کنم، یا میرم بیرون، شروع می کنن ادای من رو درمیاره و مثل من حرف می زنن. (نیکی اینجا خودش رو جای عطاران می گذارد.) حتی بعضی وقت ها تو دیالوگ ها هم ادای من رو درمیاره و من می خندم و می گم ای کاش آقای عطاران بچه بودن و من باهاشون بازی می کردم.

نیکی جان، این مدت دوستات که شما رو تو تلویزیون می بینند چطور باهات برخورد می کنند، خوشحالند که دوست شمان؟

(آهی می کشد) از وقتی که سر این کارم، هیچ کدوم از دوستامو ندیدم، دلم براشون یه ذره شده. فقط یه روز که OFF بودم، رفتم سرزمین عجایب. آنقدر خوش گذشت.

(با خنده) چی بودی؟

OFF بودم دیگه.

یک خاطره از این مدت که نقش درسا رو داری میگی؟

چی بگم.

یعنی یک اتفاق خوب که همیشه یادت می مونه.

آهان، یه روز تولدم بود. آقای مهام می خواست برام کیک بخره اما مامانم قبلاً خریده بود. بعد تولد من شد، همه به من کادو دادن، یک حموم (BaBY Born) اینقدری (دستاشو تا اونجا که می تونه باز می کنه)

 

توجه : منبع مشخصی نداشت برای همین از نوشتن منبع غیر قانونی  معذوریم

                                                

 

+نوشته شده درپنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 16:9 توسط امیر |